این هفته جوجو
سلام پسر قشنگم
میخوام از این هفته که گذشت برات بگم از روز تاسعوا تا دیروز
عرض شود روز تاسوعا صبح زود با خونواده بابایی رفتیم خونه خاله های بابایی که نذری داشتن ناهار و شام رو اونجا بودیم کلی اذیت کردی هرچقدر که ازت تعریف کرده بودیم این ور و اونور همه رو خراب کردی خاله بابایی برات اسپند دود کرد میگفت شاید چشم خوردی ولی نگو آقا از سرو صدا میناله
ناهار رو خونه خاله نجمه (خاله بابایی خوردیم) شام رو هم خونه خاله مریم(خاله بابایی) خوردیم قرار بود بعد از شام بریم خونه بابام که صبح زود برا روز عاشورا بریم مهران ولی بخاطر شما نرفتیم برگشتیم خونه بابابزرگت تو این شبهای محرم که هوا خیلی سرد بود بیرون نرفتیم و فقط از تراس عزادارا رو نگاه میکردیم چون دسته ها از پیش خونه رد میشدن دقیقا وقتی دسته میرسید پیش خونه شما خواب بودی و من وشاتو میگرفتم که صدای تبل و سنج اذیتت نکنه البته یه شب که خواب بودی خاله اعظم و خاله طیبه و صدرا اومدن دنبالمون چون خواب بودی پیش مامان بزرگت جات گذاشتیم و من و بابایی رفتیم دسته تنها شبی که بیرون رفتیم همون شب بود
روز عشورا مامانم و بابام اومدن دنبالمون و رفتیم مهران چون من نذر داشتم آب بین مردم پخش کنم برات کالسکه آوردیم که بابایی اذیت نشه ولی بابایی قبول نکرد شما رو بذاریم تو کالسکه و خودش بغلت گرفت من و بابایی هم تند تند آب معدنی ها رو بین مردم پخش کردیم حیف باطری گوشیم ضعیف بود و نتونستم ازت عکس بگیرم تو دسته یکی از همکلاسیای دبیرستانمو دیدم کلی با هم خش و بش کردیم اونم ازدواج کرده بود و صاحب یه دختر شده بود که شش ماهه بود
بعد از اینکه رفتیم امام زاده سید حسن رفتیم خونه خاله لیلی اینقدر غذای نذری برامون آوردن که دیگه از غذایی که مامانم آورده بود نخوردیم و غذاهای نذری رو خوردیم بعدش رفتیم سر زمینای بابام که ذرت کاشته بودن چه هوای خنکی داشت بابایی برامون ذرت اورد شب هم برگشتیم خونه بابابزرگت شمام تقریبا کل روز رو خواب بودی 
از کارات برات بگم که وقتی کسی برات حرف میزنه با صدای بلند قهقهه میکنی قربونت بشم من الهی با این صدای قشنگت ملچ ملوچات همچنان ادامه داره گاهی فقط صدا درمیاری یه جوری انگار میخوای حرف بزنی شبها وقتی میخوابی اینقدر ورجه وورجه میکنی که اگه بذاریم کلا 180 درجه میچرخی دیشب هم غلط زودی بودی رو شکم افتاده بودی خوب شد با سر و صدا مامان بزرگتو بیدار کردی فهمید جاتو درست کرد
ولی متاسفانه دیروز سرماخوردی و سرفه میزنی دوبار بردیمت دکتر برات دارو نوشت بابایی دیشب تا صبح باهات بیدار بود البته اذیت نمی شدی ولی چون منم دل درد داشتم بابایی خودش زحمتتو کشید و دیشب تا صبح با تو نخوابید 
راستی خاله بابایی (خخاله مریم) برات یه پیرهن کاموایی و دو تا شلوار کبریتی و دو جفت جوراب گرفته دستش درد نکنه اینم عکساش


اینم یه عکس سلفی از خودم و شوهری





این هفته جوجو 






